زندگی شورانگیز و نماز خلسه آمیز بهروز

عملیات خیبر با پیروزی به پایان رسید. اکنون فرصت مناسبی دست داده بود که مهندس حاج بهروز کار ازدواجش را هم به خوبی و خوشی به پایان برساند. در اولین فرصت به تبریز برگشت و مقدمات کوچ خانواده کوچکش را مهیا نمود. با همسرش صحبت و ضرورت کوچ به تهران را برایش تشریح کرد و زن جوان که از ابتداء، می دانست با رزمنده ای خانه به دوش ازدواج کرده است، قول همراهی و همدلی داد. خانواده آقای بنی نصرت هم وقت رضایت دخترشان و متانت و احترام مهندس را دیدند، مجاب شدند. پس از چند روز جهیزه عروس بار وانتی شد و آنها به سوی تهران روانه شدند. عروسی که غم شهیدان بر دلش سنگینی می کرد و با تمام وجود، دلواپسی ها، نگرانی ها، دوندگیها و فداکاری های همسر جهادگرش را درک می کرد، هیچ گاه راضی نبود که آغاز زندگی مقدسش با بی اعتنایی به جنگ و جبهه و شهیدان، بی برکت و تیره شود. به راحتی دل از خانواده کند تا یار غمخوار مردی باشد که پل عظیم خیبر و بعثت بر شانه هایش تکیه داشت.

هیچ کس به اندازه حاج بهروز از فداکاری و گذشت همسرش آگاه نبود. به همین دلیل تا می توانست، تکریمش می کرد و تا رضایتش را نمی گرفت، دست به کاری نمی زد. در فرصت هایی که به خانه مراجعت می کرد. چنان رفتار مهربان و بزرگوارانه ای داشت که سختی ایام غیبتش جبران می شد.

« مهندس کوچک زاده» نکته شیرینی را درباره حاجی نقل می کند که از دیگران هم شنیده شده است: « هر کس که با حاج بهروز آشنا می شد درهمان دیدار اول شیفته اش می گردید. اگر نه لااقل آنقدر لذت می برد که دوست داشت برای یک بار دیگر هم او را ببیند. البته با آن همه سجایای اخلاقی، لازم نبود که مراوده بسیار داشته باشی و بعد شیفته او شوی.»

پدر حاج بهروز نیز می گوید: « بهروز با هر کس، آنطور که شایسته اش بود، برخورد می کرد ؛ ولی دوستانش می گفتند که حاج بهروز آقا با ما طوری رفتار می کند که هر کداممان فکر می کنیم که ما بهترین دوست او هستیم. مهندس « هادی و وحید مقدم» که اصلا حاج بهروز بدون تبسم را قبول ندارد ؛ می گویند: « اگر حاجی پورشريفي را از تبسم جدا کنیم، گویی نامش را ناقص بیان کرده ایم. اصلا انکار در چهره اش لبخند کاشته بودند و این لبخند جاودانی بود. فکر می کنم که همین لبخند بود که دوستانش را سرگشته حاجی می کرده است. آنقدر سرکشته و شـــیــــفته که دوریش را تحمل نمی کردند.» همان روزهای اول زندگی مشترک، همسر حاجی دریافت که حاج بهروز خیلی بیشتر از آنچه او می اندشید درد دین دارد. وقتی نمازهای عاشقانه اش را از نزدیکی مشاهده کرد، وقتی تلواسه ها و دلواپسی هایش را شناخت، وقتی شور و هیجانش را به هنگام حملات دید، دانست که اگر بتواند به خاطر خدا، آرامش زندگی او را تامین کند، خدمت بزرگی انجام داده است.

یکی از توفیقهای الهی، شناخت به موقع فرصت های خدمت است. گاهی شرایطی برایمان پـــیـــش می آید که اگر دیده حق بینی داشته و شکارچی لحظه های ناب باشیم، فرصت را غنیمت خواهیم شمرد. هر چند که شرایط پیش آمده ممکن است باب طبع ما نباشد.

در زندگی، فرصت خدمت کردن، به ندرت دست می دهد و از دست دهنده این فرصت انسان ناقصی است، چرا که این فرصت ها فقط یک بار پیش می آید. همسر حاجی به فراست این فرصت را شکار کرد و به شایستگی در طول ده، دوازده سال زندگی مشترک آن را پاس داشت. در همان روزهای نخست، حاج بهروز را مومنی تمام عیار دید و به او ایمان آورد.

می گویند شیعه علی (ع) را از نمازش می شناسند. حاج بهروز هم شیعه علی (ع) بود و نماز اول وقت را از دست نمی داد. در منزل و محفل یا خیابان و بیابان. برایش فرقی نمی کرد. تا صدای موذن به « حی علی الصلوه» بر می خاست حاجی – که دائم الوضو بود – آماده نماز می شد.

در این باره پدر حاج بهروز می گوید: نماز واجب که جای خود را دارد، نماز شب خواندنش صفا داشت. گریه پنهانی صفا داشت. صدای قرآنش صفا داشت. بگذارید داستان شبهایی را که از جبهه بازمی گشت را بگویم.

رسید از راه جبهــه نیمه شب آهسته، آهسته            گمـــــان کــــردم نسیم آمـــد به سویم از در بسته

گـــــشودم چشم و دیدم در میان تیرگی بهروز            گــــــشوده جانمـــازش را، نشسته بــا دل خسته

چکیده اشک بر گونه، چو شبنم بر رخ پونه            تغزل می کـــند در شب، حزین آهسته، آهسته

قنوت کبریا خیزش، نمــــــاز خلسه آمیــزش             نگاه اشک و خون ریزش، دل ما نیز بشکسته 1

مادر می گوید: چقدر دوست داشتم نماز خواندنش را تماشا کنم. اگر چه گفته اند که نماز اول وقت، نماز مومنین است. ولی من دوست داشتـــم نـــمــــازش را تـــماشا کنم. بعضی شبها که از جبهه بر می گشت،بی سر و صدا وارد می شد،صدایش را بلندتر می کرد و ما با صدای ملکوتی قرآنش برای نماز بر می خاستیم. منتظر می نشستیم تا او به نماز بر خیزد. تماشایش می کردم و سیر نمی شدم.

همسرش می گوید: سفارش می کرد که نماز شب بخوانید که در آن اسرار عجیبی نهفته است. من فکر می کنم که خدای ما با خدای او فرق دارد. به همین جهت گاهی وقت ها که دست به دعا بــــــرمی داشت می گفتم که از خدایت حاجات مرا هم بخواه. می گفت مگر خدای من و تو با هم فرق دارد؟ من با خودم می گفتم مگر نه این است که « فکر هر کس به قدر همت اوست» حتما فرق دارد.

کسی که دیگران از نماز خواندنش لذت ببرند،خود چه لذتی می برد؟ زهی نماز عاشقانه ! خداوندا ! به همه نمازگزاران حلاوت نماز و مناجات را بچشان. وقتی به بهروز فکر می کنم، به یاد ده آیه اول سوره مومنون می افتم.

نمازش نماز « الذین هم فی صلاتهم خاشعون» بود. اصلا عاشق نماز بود و نماز را نوعی نعمت تلقی می کرد و گاهی که اتفاق می افتاد و گذری به تفرجگاه و باغ و بستانی داشتیم، ناگهان می دیدی

 


1- شعر از اختری

که با یک جمله « همین جا باشید الان برمی گردم» غیبش می زد. وقتی برمی گشت می پرسیدم کجا رفته بودی؟ می گفت: دیدم شما مشغولید، گفتم نماز اول وقت بخوانم. اگر می گفتم: قـــضـــا که نمی شد چه عجله ای داشتی؟ می دانید چه می گفت؟

- « تمام نماز یومیه ما بیشتر از نیم ساعت وقت نمی گیرد ؛ اما شکوه و عظمت نماز آنقدر بزرگ و سنگین است که این نیم ساعت برای برخی ما، مثل یک قرن طولانی می شود. علت این موضوع هم دل متکبری است که داریم وگرنه دل خاشع از نماز محظوظ می شود. « واستعینوا بالصبر و الصلاه فانها لکبیره الا علی الخاشعین.» از صبر و صلاه استعانت بجویید گرچه این جز برای خاشعین سنگین و بزرگ است.»

بهروز شدیدا از اینکه وقت خود را به بطالت بگذراند، پرهیز داشت. در دوران زندگی مشترک ما که البته اغلب وقتش صرف جبهه و جنگ می شد، حتی خواب راحتی هم نداشت. خواب اغلب در میان مسیر در ماشینها بود. یا اینکه پس از ساعت ها دوندگی و بی خوابی، لحظه ای استراحت در کنار طرح های در حال اجراء، که آن هم خواب نبود. آخرین جمله ای که دوستان همراهش از او به یاد دارند این است: « من می خواهم حق خواب را هم ادا کنم.» اگر خواب، انسانی بود می توانست از بهروز شکایت کند. گاهی آنقدر خسته و بی رمق به خانه باز می گشت که در حال صحبت و نشسته خوابش می برد. او جلوه ای از آیه « والذین هم عن الغو معرضون» بود.

گرچه آنقدر پولدار نبود که خمس و زکات شامل مالش شود، ولی در حلال و حرام مو را از ماست بیرون می کشید و معتقد بود که زکات شامل همه نعمتهای الهی می شود. زکات علم، زکات مال، زکات سلامتی، زکات زیبایی... ! او سعی می کرد زکات همه نعمتهای الهی را با فداکاری و کار شبانه روزی بپردازد.

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats