سه شنبه, 20 آذر, 1397
عضویت

شما در اين صفحه هستيد >> مطالب  


21
بهار سال 53 بهروز، جوان درسخوان
بهار سال 53 بهروز، جوان درسخوان

اکبر آقا قد رعنای جوانش را از نظر گذراند و با نگرانی، خود را آماده کرد که با پسرش گفت و گوی دوستانه ای داشته باشد.

« بهروز آقا

این طور صدایش کرد. چون همیشه سعی کرده بود که پیش از همه و بیش از همه به فرزندانش احترام بگذارد. رفتار پدر در کردار فرزندانش متجلی می شد و آنها هم احترام به پدر و مادر را – حتی در نشستن در حضور آنها و حرف زدن – به شدت رعایت می کردند. بهروز خیلی زودتر از ما، جواب پدرش را داد:

« بله آقا جان»

همه بچه های اکبر آقا پدرشان را آقا جان صدا می کردند.

« بهروز جان می خواهم کمی درد و دل کنم. بیا ببینم.»

بهروز به حضور پدر رسید و اکبر آقا بی مقدمه گفت:

« امسال – ان شاءالله – دیپلم می گیری، بعد می خواهی چکار کنی؟»

سئوال روشنی بود که جواب روشنتری داشت. بهروز به فراست باطنی خود دریافت که نیت پدرش درباره این گفت و گو چیست. لبخند کم رنگی چهره اش را پوشاند ؛ ولی از حجب و حیا سرخ شد و در جواب پدر، راست ایستاد و سرش را به زیر انداخت.

اکبر آقا، از اینکه پسرش را در چنین شرایطی قرار داده است از خودش شرمنده شد. از فـرزندانش – خصوصا از بهروز – راضی بود. مودب بودند. درسشان را هم خیلی خوب می خواندند و اهل نماز و عبادت بودند. مگر پدر از فرزندانش به غیر از اینها چه می خواهد؟ خیلی از پدران به یکی از این سه مورد هم راضیند و اکبر آقا هم، این را خوب می دانست. از گفتن مطالبی که در ذهنش انباشته شده بود منصرف شد و به گفتن یک جمله اکتفا کرد:

« دوست دارم شما هم مثل سعید – حتی بهتر از او – به دانشگاه بروی. همین !»

 لبخند بهروز پر رنگ تر شد و با خود گفت: آقاجان، باز هم مثل همیشه کمتر از یکدهم حرفهایش را زد و باقی را توی دلش نگهداشت. این بود که از خدا خواست که این چند ماه آخر دبیرستان و تابستان آینده زود بگذرد تا او هم به پدر نشان دهد که مهر آیـــنـــده در دانشگاه تحصیل می کند. ولی خود نمی دانست که آیا تحصیلات عالیه، او را راضی خواهد کرد و به آرامش خواهد رساند؟

علت نگرانی اکبر آقا این بود که بهروز شبها خیلی زود می خوابید و خانواده کمتر او را در حال مطالعه و تحصیل می دید ؛ ولی واقعیت این بود که او به خوبی از ساعات درسی بهره می برد و بیش از دیگر همقطارانش دقت نظر داشت و هیچ علاقه ای به موضوع های باب روز نداشت. در بند مد نبود و سادگی زندگی خانوادگیش، او را ساده و بی آلایش بار آورده بود.

این بی آلایشی به هزار رنگ افـسـون و نیرنگ زمانه که در میان جوانان آن روزها مشتری داشت، می ارزید. برای بهروز، این سادگی و بی آلایشی، قابل مقایسه با جلوه های جاذب و رنگارنگ رایج در میان جوانان آن روزها نبود. این بی آلایشی، رنگی خدایی داشت. بنابراین بیهوده است که انتظار داشته باشی این زیبایی محض در رنگ های زمینی و پست جلوه گری کند.

مهر همان سال بهروز در رشته راه و ساختمان، وارد دانشگاه تبریز شد و پدر را از نگرانی رهاند ؛ ولی هر کس که پدر شده باشد می داند که نگرانی برای فرزند پایان ندارد. هر روز زندگی فرزند، هفت خوان رستم برای پدر و مادر است و کمتر فرزندی است که پیش از رسیدن به مقام پدر و مادری به این نکته دست یابد ؛ ولی فرزندان پورشريفي چنان بار نیامده بودند که نسبت به مشکلات خانواده بی اهمیت باشند.

دوران دانشگاه در رشد بینش سیاسی و اجتماعی بهروز، دوره مهمی تلقی می شود. دانشگاه تبریز محل آشنایی او با جوانانی بود که در سال های بعد، نامشان بر سر زبان ها افتاد. شهید « مهدی باکری» (فرمانده لشکر عاشورا شهید « ابوالحسن آل اسحاق» و « حمید سلیمی» (معاون قرارگاه مهندسی – رزمی خاتم الانبیا (ص)).

آنهایی که محیط دانشگاه را لمس کرده اند بخوبی می دانند که در ماههای اول ورود، هر کسی دوستان خود را انتخاب می کند و طبقه فکری خود را می یابد. این ویژگی دانشگاه در سال های قبل از انقلاب، برای جوانان مسلمان، جاذبه خوبی داشت. بنابراین بهروز هم پس از ورود به دانشگاه،

 

برای دوست یابی به مکان دلخواهش – مسجد دانشگاه – رفت. چهره دانشجویان را از نظر گذراند. عده ای در حال نماز بودند و یا قرآن می خواندند. برخی با صدایی آهسته مباحثه می کردند و عده ای هم در حال استراحت و خواب بودند. اگر فرض کنیم که آشنایی بهروز و مهدی یک داستان است باز هم به خواندنش می ارزد.

بهروز نمازش را خواند و یادداشت های درسی اش را مرور کرد. در حین مرور متوجه جوانی شد که در حال نصب دعایی بر روی دیوار مسجد بود. چشمش بر روی جوان متوقف شد. جوان سعی می کرد که به تنهایی تابلوی دعا را روی دیوار نصب کند. دانشجوی دیگری از پشت سر بهروز برخاست و او را به این فکر انداخت که اگر سریعتر تصمیم نگیرم، فرصت آشنایی با این جوان را به تاخیر خواهم انداخت. این بود که بلافاصله برخاست و با شتاب به او نزدیک شد. به فارسی گفت:

« بگذار کمکت کنم.»

و به ترکی شنید که: « دستت درد نکند و خدا اجرت بدهد».

دعا را نصب کرند. جوان پرسید: « تازه واردی؟»

« سال اول، ترم اول»

جوان لبخندی زد و خودش را معرفی کرد: « من مهدی باکری هستم» و دستش را برای مصافحه جلو آورد.

بهروز با او دست داد و خودش را معرفی کرد. مهدی با اشاره به نفر سوم که به آنها نزدیک می شد گفت: این هم آقای حمید سلیمی از بچه های خوب دانشکده !

بعضی از دوستیها به همین سادگی آغاز می شوند، ولی با گذر زمان عمق می گیرند و ژرفای عاطفی پیدا می کنند. همفکری دوستان به این رفاقت، صمیمیت و محبت می بخشد. برای بهروز هم این اتفاق خیلی زود رخ داد و اگرچه چگونگی آشنایی بهروز و مهدی چندان مهم نیست ولی ژرفای آن بسیار اهمیت دارد. اگر چه مهدی باکری و هم دوره هایش اهل تبریز نبودند ( و از نظر تحصیلی در رشته های متفاوتی تحصیل می کردند ) ولی هیچ کدام از این تفاوت ها در ایجاد فضایی عاطفی بین او و دیگران مانع نشدند. بهروز به جلسات مذهبی آنان راه یافت و یکی از آنان شد.

تعداد امتیازات: (1) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (1232)
کد خبر: 13
  • بهار سال 53 بهروز، جوان درسخوان

RSS comment feed نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:






دات نت نیوک فارسی - دی ان ان فارسی - DnnExpert - DNN Farsi - DotNetNuke Farsi